how much i love you so...
چندپارتی جونگین(p2/پارت دوم)
علامت تو:○
علامت دیگران:_
بعداز به یاد آوردن صورتش، تکتک خاطراتی که باهم داشتید مثل یه حلقهی فیلم از جلوی چشمات رد شد.
تکتکشون رو به یاد آوردی و نتونستی جلوی لبخند زدنت رو بگیری.
توی دورهی دبیرستانت، تنها کسی که تونسته بود تورو از تاریکتربن دوران زندگیت بیرون بیاره...
بعداز مرگ مامانت، بدون اینکه روزی رو جا بذاره، هرروز و هرروز میومد دم در خونهت انقدری زنگ میزد که در رو براش باز کنی.
حتی وقتی با عصبانیت بهش میگفتی از اونجا بره، ولی بازهم لبخند قشنگی میزد و کیسهی پراز خوراکی، نوشیدنی یا غذا رو توی دستت میذاشت و آروم دور میشد...
تا اینکه یکی از روزایی که با دستِ پر زنگ خونهت رو به صدا درآورد، منتظرش نذاشتی و دیگه با لحنِ بدی بهش نگفتی که دیگه برنگرده.
اما جونگین عادت کرده بود؛
مثل همیشه، بعداز سلامی پرشور، لبخندی زد و کیسه رو توی دستت گذاشت.
وقتی داشت میرفت، به داخل کیسه نگاهی انداختی؛ پیتزا و سیب زمینی، با چند قوطی نوشیدنی...
با فکری که به ذهنت رسید، صداش کردی.
هنوز اونقدر دور نشده بود که صدات به گوشش نرسه.
با شنیدنِ اینکه برای اولین بار توی این مدت اسمش رو صدا کردی، با شتاب به سمتت برگشت.
اون روز بالاخره حصار دورت رو شکستی و دعوتش کردی که باهم غذا بخورین.
از اونروز به بعد، دیگه همهچیز مثل قبل نشد.
میخندیدی، حالِت خوب بود و به خودت میرسیدی؛ و تمام اینا فقط و فقط به لطفِ پسری بود که حتی خودت هم نمیدونستی چرا قراره انقدر زود ازش جدا بشی.
وقتی خونوادهش مجبورش کردن که برای تحصیلِ جدی به کانادا بره، دقیقا همون زمانی بود که بیشتر از همیشه بهش وابسته شده بودی...!
اما نه فقط وابستگی؛ روزِ خداحافظی، بیشتر از هرکسی گریه کردی و توی بغلش، به لباسش چنگ زدی.
انگار اگه ثانیهای ازش جدا میشدی، قرار بود برای همیشه از روی زمین محو بشه...!
اما اون رفت؛ و با اینکه خطش رو عوض کرد و حتی یه تماس هم نتونستی باهاش بگیری، آخرین نامهش تا ابد توی قلبت باقی موند.
"بهم قول بده که بعداز من به اون دورانِ قبل برنگردی. یادت میاد... ما به سختی اون روزها رو پشتِ سر گذاشتیم.
تو که نمیخوای دوباره بهشون برگردی...مگه نه...؟
پس بخاطر من هم که شده، سالم و خوشحال بمون.
همیشه دنبال جبران کردنِ کمکی که بهت کردم بودی؛ الان وقتشه!
با برگشتنت به زندگی عادی و خوشحال و شاد زندگی کردنت... میتونی هزاران بار برام جبرانش کنی..."
ادامه دارد...
#yuji
#تکپارتی#چندپارتی#سناریو#سناریو_درخواستی#درخواستی#استری_کیدز#اسکیز#فیک#فیکشن#رمان#وانشات#هان#جیسونگ#هیونجین#بنگچان#بنگ_چان#سونگمین#لینو#فلیکس#جونگین#آی.ان#چانگبین
علامت تو:○
علامت دیگران:_
بعداز به یاد آوردن صورتش، تکتک خاطراتی که باهم داشتید مثل یه حلقهی فیلم از جلوی چشمات رد شد.
تکتکشون رو به یاد آوردی و نتونستی جلوی لبخند زدنت رو بگیری.
توی دورهی دبیرستانت، تنها کسی که تونسته بود تورو از تاریکتربن دوران زندگیت بیرون بیاره...
بعداز مرگ مامانت، بدون اینکه روزی رو جا بذاره، هرروز و هرروز میومد دم در خونهت انقدری زنگ میزد که در رو براش باز کنی.
حتی وقتی با عصبانیت بهش میگفتی از اونجا بره، ولی بازهم لبخند قشنگی میزد و کیسهی پراز خوراکی، نوشیدنی یا غذا رو توی دستت میذاشت و آروم دور میشد...
تا اینکه یکی از روزایی که با دستِ پر زنگ خونهت رو به صدا درآورد، منتظرش نذاشتی و دیگه با لحنِ بدی بهش نگفتی که دیگه برنگرده.
اما جونگین عادت کرده بود؛
مثل همیشه، بعداز سلامی پرشور، لبخندی زد و کیسه رو توی دستت گذاشت.
وقتی داشت میرفت، به داخل کیسه نگاهی انداختی؛ پیتزا و سیب زمینی، با چند قوطی نوشیدنی...
با فکری که به ذهنت رسید، صداش کردی.
هنوز اونقدر دور نشده بود که صدات به گوشش نرسه.
با شنیدنِ اینکه برای اولین بار توی این مدت اسمش رو صدا کردی، با شتاب به سمتت برگشت.
اون روز بالاخره حصار دورت رو شکستی و دعوتش کردی که باهم غذا بخورین.
از اونروز به بعد، دیگه همهچیز مثل قبل نشد.
میخندیدی، حالِت خوب بود و به خودت میرسیدی؛ و تمام اینا فقط و فقط به لطفِ پسری بود که حتی خودت هم نمیدونستی چرا قراره انقدر زود ازش جدا بشی.
وقتی خونوادهش مجبورش کردن که برای تحصیلِ جدی به کانادا بره، دقیقا همون زمانی بود که بیشتر از همیشه بهش وابسته شده بودی...!
اما نه فقط وابستگی؛ روزِ خداحافظی، بیشتر از هرکسی گریه کردی و توی بغلش، به لباسش چنگ زدی.
انگار اگه ثانیهای ازش جدا میشدی، قرار بود برای همیشه از روی زمین محو بشه...!
اما اون رفت؛ و با اینکه خطش رو عوض کرد و حتی یه تماس هم نتونستی باهاش بگیری، آخرین نامهش تا ابد توی قلبت باقی موند.
"بهم قول بده که بعداز من به اون دورانِ قبل برنگردی. یادت میاد... ما به سختی اون روزها رو پشتِ سر گذاشتیم.
تو که نمیخوای دوباره بهشون برگردی...مگه نه...؟
پس بخاطر من هم که شده، سالم و خوشحال بمون.
همیشه دنبال جبران کردنِ کمکی که بهت کردم بودی؛ الان وقتشه!
با برگشتنت به زندگی عادی و خوشحال و شاد زندگی کردنت... میتونی هزاران بار برام جبرانش کنی..."
ادامه دارد...
#yuji
#تکپارتی#چندپارتی#سناریو#سناریو_درخواستی#درخواستی#استری_کیدز#اسکیز#فیک#فیکشن#رمان#وانشات#هان#جیسونگ#هیونجین#بنگچان#بنگ_چان#سونگمین#لینو#فلیکس#جونگین#آی.ان#چانگبین
- ۶۸۸
- ۱۷ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط